باغات قصردشت روزگاری سه هزار و پانصد هکتار بود. امروز کمتر از هزار هکتار مانده. این عدد را میشود در یک جمله گفت و رد شد، ولی معنایش این است که شهر هر روز چند متر از باغهایش را از دست میدهد — نه یکباره، که تکهتکه؛ یک دیوار کاهگلی که بلوک میشود، یک قنات که کور میشود، یک باغدار که دیگر نمیتواند باغش را بچرخاند.
اما آنچه در این محاصره از دست میرود فقط درخت نیست. با هر باغی که میرود، حافظهای هم میرود: اینکه آب از کدام مسیر میآمد و نوبتش با که بود، این درخت را چه کسی کاشت، این کوچه چرا این نام را دارد، و سالی که سرما زد چه بر سر انارها آمد. اینها در هیچ پروندهای ثبت نشدهاند. فقط در حافظهٔ کسانی هستند که عمرشان را پای همین درختها گذاشتهاند.
به همین دلیل، دبیرخانهٔ «برای باغهای شیراز» ساخت مستندی را آغاز کرده است با عنوان «هزار باغ در حصار سیمان». دوربین به جای دفتر و تریبون، به خود باغ رفته است: باغداران قصردشت زیر درختان خودشان نشستهاند و روایت کردهاند.
چرا تاریخ شفاهی و مردمنگاری، و نه صرفاً گزارش و آمار؟ چون سند، مالکیت را ثبت میکند نه خاطره را. باغی که از بین میرود پروندهای از خود به جا نمیگذارد؛ آدمی به جا میگذارد که یادش هست آنجا چه بود. تا وقتی این روایتها ضبط نشدهاند، آن باغ فقط در حافظهٔ یک نفر زنده میماند؛ ضبطشان یعنی سپردنشان به همه.
مردمنگاری هم همینقدر لازم است. شیوهٔ آبیاری سنتی، تقسیم نوبت آب میان باغها، شیوهٔ ساختن دیوار کاهگلی، نامهای محلی گذرها و کوچهها — اینها دانشی است که در کتاب نیست و سینهبهسینه منتقل میشود؛ ثبتکردنش یعنی در دسترسِ نسلِ بعد ماندن.
این کار در جشنواره شروع شد، آنجا که برای نخستین بار خود باغداران پشت میکروفون رفتند و قصههایشان بخشی از برنامهٔ رسمی شد. مستند، ادامهٔ همان تصمیم است: بهجای حرف زدن دربارهٔ باغداران، حرف زدن با آنان.
دبیرخانه از اهالی قصردشت دعوت میکند اگر خاطره، عکس قدیمی یا سندی از باغها دارند، در اختیار گروه مستند بگذارند. هر روایتی که ثبت شود، یک تکه از حافظهٔ این شهر است که از حصار بیرون میماند.




